رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

شکستن شمعدون مامانی

  سلامیییییییییییی پر انرژی(انرژی +)به همه دوستام     امروز  صبح  اقا رادوین ما دست گل اب داد.  داشتم تو اشپزخونه  کارهامو میکردم که دیدم رادوین ما پاشو بلند کرده داره  پارچه رو میز رو میکشه تا خودم رو بهش رسوندم کار از کار گذشته بود شمعدونم از بالا افتاد رو سرامیک شکست   همون لحظه یاد حرف دکتر هلاکویی افتادم که تو این موقع نباید به بچه حرفی زود  باید میگفتم رادوین ببین  چه تیکه های بزرگی افتاده زمین . ببین این تیکه چقدر ریزه .  کار سختی هست نه ؟  ولی رادوین ترسیده بود و گریه کرد منم بغلش کردم و بوسیدمش و نازش کردم گفتم عیبی نداره عزیز دلم  بیا با هم  جار...
30 ارديبهشت 1392

بدون عنوان

 پارک چیتگر دریاچه مصنویی خلیج فارس    نمایشگاه گل وگیاه تهران       رادوین نازم   تو خیلی باهوشی این رو من نمی گماااااااااااااااااااااااا   دکترت  میگه   رادوین خیلی زود تکامل پیدا کرده  راه رفتن تو 8 ماهگی  الان هم چند تا کلمه میگی : ددر اب   بابا    برای هر کاری زود راه  حل پیدا میکنی  و انجام میدی امکان نداره چیزی که بخوای رو بدست  نیاری.     3  روز پیش با کارگاه مادر کودک تو تهران تماس گرفتم  میخواستم   ببرمت اونجا مناسب 1 سال تا 6 سال بود   قراره که باهام تماس...
26 ارديبهشت 1392

این روزهای بهاری

 سلام پسر شیطون من  چند روز که خونه مامی جون هستیم بخاطر همین هم دیر شد که بیام اپ کنم  چون مامی جون چند روز پیش وقتی بیدار شد یه چشمش دیگه ندید   سریع دکتر بردیم تا اینکه گفتن یه امپول تو چشم باید بزنه  اگر خوب نشد پرده چشم رو باید عمل کنیم تا خوب بشه  چهارشنبه ایی تو  اتاق عمل به مامی جون امپول تو چشم زدن  که درد داشت  حالا هفته دیگه قراره بریم دکتر ببینیم چی میشه خدا کنه دیگه به عمل نرسه.  شما هم تو این چند روز حسابی واسه خودت شیطونی میکنی  گاهی اوقات کلافه میشم   نمی دونم چرا لج میکنی ؟    پنجشنبه ایی رفتیم دکتر تا  مامی جون رو ببینه  بعد ت...
21 ارديبهشت 1392

روز اشنایی من و بابایی

خيلي دوستت دارم اما نمي دونم "خيلي "رو چه جوري بنويسم که  خيلــــــــــــــــــــــ ـــــــــي  خونده بشه ؟!!!؟؟؟ حلقه ي دستانمان را دوست دارم وقتي دست ات توي دست من است و دل توي دلم نيست ... !                   من از تو سبز می شوم و تو از من ! به هم که گره بخوریـــــم بختمان باز می شود و خوشبختی قسمتمان ...    3 سال پیش من و بابایی تو این روز با  هم اشنا شدیم البته روز سیزده بدر همدیگر رو دیده بودیم ولی تو 17 اردیبهشت  من  پیش ...
17 ارديبهشت 1392

تواناییهای پسر ما در ماه 11

 سلام به پسر مامان  که روز به روز داره شیرینتر میشه    این چند روزه  که   بابای کردن رو یاد گرفتی و وقتی میگیم رادوین چی بخوره میگه اب       سریع میگم رادوین رو کجا ببریم میگی دددر دباره سریع میپرسم رادوین چی بخوره دوباره میگی اب ............... همینطور ادامه  میدم  امکان نداره اشتباه کنی همه رو درست میگی  گاهی اوقات تعجب میکنم  بابایی میگه پسرمون نابغه هست .   دو روز که بهت یاد دادم  میگم رادوین چی هست میگی  بگو اقا ولی شما میگه اق    .  میگم رادوین چی هست میگه اق         دستاتو جمع میکنی  مثلا میگی بیا بیا &n...
17 ارديبهشت 1392

نمایشگاه کتاب تهران و خانه هنرمندان

 چند روز پیش عمه جون   برامون کارت دعوت اورد  که تو خانه هنرمندان مراسم و نمایشگاه سفال کلپورگان هست درمورد این سفال پست بعدی توضیح میدم  خیلی سفال جالبی هست خلاصه   تصمیم گرفتیم که اول بریم نایشگاه برای شما چند تا کتاب بگیرم     تو راه یادمون افتاد که کالسکه ات رو نیاوردیم کلی غصه خوردم اخه تو نمایشگاه- بدون کالسکه عذاب بود    برات چند تا کتاب داستان خریدم  بعد اومدیم غرفه الکترونیک   عوامل برنامه سلام تهران در شبکه 5 هم اونجا بودم خیلی خوشحال شدم چون  خانم خداخانی کارشناس خلاقیت بچه ها و مشاور هم  قرار بود بیاد(  روزهای یکشنبه ساعت 9 صبح شبکه 5 برنامه سلام...
16 ارديبهشت 1392

تشکر تشکر

 رادوین جونم این پست فقط تشکر از بابایی و شما هست ممنونم   بابت هدیه روز مادر . بابایی زحمت کشید از طرف شما و خودش 300 هزار تومن بهم پول داد .      همسر عزیزم دوستت دارم   . بابت همه زحماتی که کشیدی برامون جشن کوچیک گرفتی تشکر میکنم     رادوین از شما هم تشکر میکنم  چون با وجود   شما بود که من   مادر نامیده شدم عاشقانه دوستت دارم 
14 ارديبهشت 1392

تهراان گردیی و مریضی رادوین

  پنجشنبه ای  شب خیلی از خواب بیدار میشدی و غر غر میکردی  تا اینکه 6 صبح بیدار  شدی  دیدی پوشک نداری متوجه شدم که بله  نصف  شب بیدار شدی پوشکت رو کندی  پرت کردی  رو زمین . وایییییییییییییییی  تو خواب و بیدار داشتم  حرص میخوردم  با بابایی  بلند شدیم کل خونه رو زیر رو نگاه کردیم دیدم جایی رو کثیف نکردی فقط  تو جای من (مامانی ) جیش کرده بودی   صبح زود تند تند همه رو شستم  تا 7 صبح مشغول شستشو بودیم دیدم که تب داری  بابایی گفت بیا بزارمت خونه مامی جون  رادوین رو نگه دارن تو بخواب . بعد منم چشمام از خواب باز نمیشد رفتیم اونجا .    نتونستم  یه ...
14 ارديبهشت 1392

مادر روزت مبارک

سلام گل مامان  خوبی؟  مامانی فدات بشه عزیزم میدونم که دیگه جات تنگ شده نمی تونی زیاد تکون بخوری  چیزی نمونده .دل من که دیگه داره اب میشه می خوام زودتر ببینمت.2 هفته و 4 روز دیگه دارم بهت شیر میدم وای خدایا  عاشق این حس قشنگم.دیروز روز مادر بود نمی دونی چه حسی داشتم  امسال با سال قبل خیلی فرق می کرد امسال من دیگه مادر بودم . مامان رادوین شدم  . عاشق لحظه ای هستم که زبون باز کنی سال دیگه خودت بهم تبریک بگی. بگی مامانی روزت مبارک. دیروز  نوبت دکترم بود خانم دکتر می گفت خیلی توپلی شده گفت شکمت چربی نداره بعد همه ای  شکمت بچه هست  خیلی خوشحال شدم  اخه همه فکر می کنند این قند عسل ما  خیلی ر...
10 ارديبهشت 1392